تو میدانی سکوتم را
تو میدانی سکوتم را
همان معنای پرو مهر محبت به وقت عشق ورزیدن
خندیدن ، نگاه نرم و تیزم را ،و دل درعشق پیچیدن
تو میدانی سکوتم را
همان معنای پرو مهر محبت به وقت عشق ورزیدن
خندیدن ، نگاه نرم و تیزم را ،و دل درعشق پیچیدن
نیششان هرگز ندارد طعم نوش
عدل یا عبرت!!

نمی دانم که عدل است این ، یا عبرت ، نمی دانم
بره های ما کمی وحشی ترند
از تفنن گرگها را می درند
گاه گاهی هم که می یابند شیر
یال و دمش را زبیخ و بن کنند
آصِف- 1392/4/11

شهید عشق
آه های سر دم ، فریادهای مهیبی است که نتوانستم سر دهم
انفجارپژواکهای سهمگینی در تاروپود وجودم به مرکزیت قلب
حجم ریشتر ارتعاشش را خدا میداند و بس
تلفاتش میلیونها سلول عصبی در مغز
هزاران مفهوم زیبا در دل
نمی دانم چطور جنازه وفا را از زیر آوار جفا در آورم
نمی دانم دست و پای له شده محبت را چگونه آتل بندی کنم
نمی دانم
چگونه به کودک عاطفه بگویم مادر عشق مرده است ؟
چگونه مغز شکافته صداقت را از زیر شاخ آهن خیانت جمعش کنم ؟
هیچ گوری گنجایش دفن شهید عشق را ندارد
واین جنازه عظیم تاابد روی شانه های عاشقم خواهد ماند آه عشق جاودان من آه ه ه...
آصف 26/خرداد/92- زاهدان
همایون غنصر
.........................................
من آن عشقم که خود را هم تلف کردم
تمام عزت خود را تمام آبرویم را به پای تو هدر دادم
پرواز
......................
می شود یک بار دیگر عشق را آغاز کرد
می شود باز هم پرواز کرد
شاید بهشت ! حتما بهشت
..............................
اضطرابم را و این تشویش بی پایان ، چطور؟
میتوانی از وجودم پاک ، پاکش کنی !
چشمهایم را که دیگرپیش پایم را نمی بیند چطور؟
آرام باش
لااقل با دیدن عکسم کمی آرام باش
یک کمی فارغ ازین گنجینه آلام باش
بی تو!
گرچه مجبورم ، بی تو باشم
بی تو امّا ، خواب من هم خواب نیست
آخرین فریاد عشق
......................................
با تو میمانم حسین ای آخرین فریاد عشق
با تو میمانم به ایمان و یقین
با تو میمانم امام راستین
خداحافظ
......................................
واما آخر ای دلبر زمان آخرین آمد
زمان گفتن حرفی به معنای خداحافظ
زیر باران
.....................................................
زیر باران هستم
همه شور است و طرب
ابر می بارد ،چه لطیف
قطره های باران
خوشتر از باغ بهشت
سالها کنج دلم خانه جانانم بود
دو صد اندوه دل و قصه فرهادم بود
هر چه مجنون صفت از نوع بشر می دانید
جمله در سایه یک موج زدریایم بود
آنکه از برق نگاهش دوسه خورشید بمرد
شب و روزش همه در دیده بیدارم بود
برگ گل خشک شد از شرم و زمین را بوسید
سرخی و نازکی گونه که در یارم بود
لیکن افسوس که مشتاق من اما هرگز
پای ننهاد در آن خانه که آرامم بود
سالها قصر دلم منتظرش ماند ولی
نرسید آنکه بر این قصر شهنشاهم بود
شعله عشق تو مشتاق عجب سوزانید
هر چه در دفتر طولانی ایمانم بود
لب دیوانه من پیر شد اما صد حیف
گونه سرخ تو دور از لب و دندانم بود
یادم از آن شب زیبای سفر می آید
غرق در چهره ماه تو دو چشمانم بود
چهره مست تو آنشب تو ندانی جانم
خوشتر از باغ بهشت و همه حورانش بود
ولی افسوس که آن باغ بهشت و رخ حور
آخرین لذت چشم و دل بیمارم بود
بوسه ای زان لب سرخ تو خدا را معشوق
بچشانم که همین نادره خیراتم بود
گرچه دانم که نبستی تو به« آصف »پیمان
عشق با نام تو دیرینه ترین کارم بود
22/8/1384 خرگرد
خوش حسابی
آنکه پرهیز از معاصی کرد و رفت
مرحبا کو بندگانی کرد و رفت
دفتر عمرش به خوشحالی ببست
خنده های آن جهانی کرد و رفت
ناز کرد و با خدایش راز گفت
با خدایش خوش حسابی کرد و رفت
سجده های زار کرد او در نماز
او نماز کبریایی کرد و رفت
نور قرآن نور قلبش بود و بس
او به قرآن با وفایی کرد و رفت
آنکه پرهیز از معاصی کرد و رفت
مرحبا کو پادشاهی کرد و رفت
آنکه جز با یاد حق خوابش نبرد
آفرین کو حق ستایی کرد و رفت
آصف ار خونش بریزد هم کم است
کو تنش غرق معاصی کرد و رفت
11:40 یکشنبه شب
1384/17/7
قناری کوچک
آه کرشمه روی من چه دلرباست قامتت
ای تو فرشته خوی من چه دلگشاست خنده ات
نگاه آتشین تو گرچه اسیر می کند
اسیر غم نمی شود دلی که هست عاشقت
تا که نگاه کردمت دلم پرید از قفس
چو سینه سرخ عاشقی به بوستان چهره ات
تو نوگلم نگاه کن به سینه سرخ عاشقت
که چون ترانه سر دهد به بوی عطر دامنت
تا که تو ناز میکنی دمی برای دلبرت
حلقه بگوش می شود برای ناز کردنت
هر چه نگاه کرده ام به چشم نازنین تو
چشم اسیر و عاشقم سیر نشد ز دیدنت
قامت دلفریب تو حور بهشت می کشد
قناری کوچک من نیست به حد گلشنت
هنوز اسیر مانده ام در پس ذره عشوه ای
از رخ نازنین تو لحظه خنده کردنت
گر چه کمان ابرویت می کشدم ولی بیا
وصل نمای لحظه ای دلم به گوشه دلت
تنها یک نگاه
شعر من آهنگ غمهای من است
شایدم فریاد شادیهای من
بوی عشقم را نمی دانم که چیست
معنی آزادی و آزادگی
عشق آزادی ، نماد بندگی
بندگی ، شرمندگی ، انتهای زندگی
انتهای زندگی ، آزادگی در بندگی
***
شعر من آهنگ عشق زندگی
چون کبوترهای وحشی پر زدن
از دل صحرای سبز زندگی
چیدن تک دانه های عاشقی
زندگی یعنی که پروازی بزرگ
از زمین تا سرزمین آسمان ، یعنی بهشت
زندگی یعنی که فردوسی شدن
عاشقی یعنی بریدن
از زمین و از زمان و ا هرمن
عاشقی یعنی بدون دست و پا
همچو ماهی دل به دریا ها زدن
یا بسان آهوان زرد رنگ
سم زدن بر سینه صحرا و سنگ
از لطیف بوی صحرای ختن
بوی مشکی بر همه عالم زدن
***
من کیم ؟ آواز کبک کوهسار
جست و خیزی در میان صخره ها
سبزه ای رو ئیده در یک شوره زار
خنده های سینه سرخی در بهار
بلبل مستی که در آغاز صبح
قطره ای نوشیده از گلبرگ گل
***
شعر من فریاد غمهای من است
شایدم آهنگ شادیهای من
عشق من تنها نگاه آصف است
یک نگاه ، تنها یک نگاه
یک نگاهش بندگی
یک نگاه آزادگی
28/11/1385
![]()
![]()
بچه دانشجو![]()
![]()
![]()
برایم زندگی سخت است
در این ویرانه آباد
که من تنهای تنهایم
به دنبال خیال و آرزوهایم
در اینجا بوته ها هستند ،ابر و باران هم
همه سبزی و سرسبزی است
ولی ویرانه سختی است
که آدمها نه آدمهای دیروزند
یر آنها زندگی یک دود سیگار است
تمام ارزش آنها
تمام محتوای مغز آنها تنها یک دود سیگار است
![]()
![]()
![]()
برایم زندگی سخت است در این ویرانه آباد
به ظاهر بچه دانشجوی هستم
به دنبال کلاس و درس و استاد
ولی استادها حتی نه استادان دیروزند
نه آن شور است و آن شیدا
نه آن عشق است و آن دنیا
همه دنبال دنیایند ، دنیا
زمین و آسمان ، تنها چرخش ایام
نه از دیروز میفهمند و فردا
فقط امروز ، پول و خانه و ماشین
مقام و منصب و پست ریاست
کسی را من نمی بینم بگوید
که از خاکیم و برخاکیم و در خاک
من و تو خاک خاکیم ای خردمند
خرد تنها حریف خاک گشتن
![]()
![]()
![]()
برایم زندگی سخت است
در این ویرانه آباد
باز هم جنگ
نبردی سخت با خیل جهالت
در این پس کوچه های تیره روشن
چه سنگین است هجمه ناسازگاری
من از منت کشیها سخت بیزارم
از آنرو میفشانم جان شیرین
به پای کمترین آزادگیها
ولی آزادگی را بند کردند
به پای پول نااهلان دنیا
اگر پول از کف نامرد گیرند
سر آزاده گی از سر بگیرند
چقدر این آرزو زیباست اما
افسوس
تمام آرزوها آرزویند
مثال بوسه بر چشمان آهو
درون گله ای در قلب صحرا
بدون اضطراب از تیر صیاد
که شاید یک شبی در خواب بینیم
ولی در روزو بیداری نبینیم
![]()
![]()
![]()
برایم زندگی سخت است
به ظاهر بچه دانشجوی هستم
در این ویرانه آباد
در اینجا که کلید ما فقط پول است
کسی احوال ما را هم نمی پرسد
نمی پرسد که در اوج جوانی
چرا موی سر و صورت سفیدند ؟!!
همه سرگرم سرگرمی خویشند
همانطوری که من هم تماما گرم سرگرمی خویشم
![]()
![]()
![]()
اگرچه مشکلاتم بیشمارند
و من غمگین و بی یار و غریبم
در این شهر به ظاهر سبز و آباد
من آن بشکسته شاخ و برگ ریزم
و چشمانم نمی بیند مگر آواره گیم
ولی در قعر این آوارگیها
من از پرواز هرگز پر نبندم
مگر روزی که شاهین صبورم
نشیند بر فراز آرزوها ......
26/1/1386
سالن مطالعه خوابگاه - کنبد کاووس
حور خرگردی
حافظ :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
امیر نظام گرروسی :
اگر آن کرد گرروسی به دست آرد دل ما را
بدو بخشم تن و جان و سر وپا را
جوانمردی در آن باشد که ملک خویشتن بخشی
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
دکتر انوشه :
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
تن و جان و سرو پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را
آصِف :
اگر آن ...... به دست آرد دل ما را
نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارار ا
ویا آن کرد گرروسی تن و جان و سر و پا را
و گر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را
دم از قیمت زنند آخر برای د رّ بی همتا
ولی آصِف که می گوید شهنشاهی عالم را
بدو بخشد تن و معنا ،بهشت و عرش اعلی را
مسلمانان
مسلمانان مسلمانان کجائید
چرا از اولین قبله جدائید
شما که پیروان مصطفی ئید
به معراج محمد آشنائید
شب معراج از بیت الحرامش
خدایش برد سوی بیت پاکش
در آنشب خاتمیت جلوه گر بود
در آن شب نور احمد شعله ور بود
در اقصی شور دیگر گشت برپا
زمین و آسمان معطوف اقصی
ملائک آسمان را ترک کردند
به سوی مسجد الاقصی پریدند
محمد مظهر توحید و تقوی
به دل شور نمازش گشت برپا
طنین انداز اذان جبرئیل است
اذان او چه زیبا ، دلنشین است
اذانش آسمانها زا سفر کرد
که روح انبیا را هم خبر کرد
اذانش انبیا لبیک گویان
به شوق دیدنش گشتند حیران
اقامه، سهم میکائیل گشته
به قد قامت، صفوفش گشت بسته
نماز عاشقان گشته است برپا
محمد رفته در محراب اقصی
محمد انتهای عشق و توحید
زنورش قلب اقصی هم درخشید
تمام انبیا را مقتدا بود
که خود ار عالمی چون کبریا بود
ملائک با محمد در نمازند
محمد پیش و آنها در قفایند
مسلمانان مسلمانان کجائید
چرا از مسجد الاقصی جدائید
کنون آن قبله در بند یهود است
یهودی با مسلمانان عنود است
تمام قدرت کفار یکجا
نشانه کرده اند محراب اقصی
مسلمانان مسلمانان کجائید
بسوی کربلای ما بیائید
به غزه کوکان را سربریدند
جگر در سینه مادر دریدند
بساط کفرشان برپا نمودند
همینان دشمن دین رسولند
مسلمانان مسلمانان کجائید
چرا این غزه تنها گزارید
کجا شد شور ایمانی کجاشد
سیاستهای بوبکری کجا شد
کجارفت عشق قرآنی کجا رفت
رشادتهای فاروقی کجارفت
مسلمانان مسلمانان کجائید
خداجویان عثمانی کجائید
کجا شد آن اسد شیر خدا کو ؟
کجا شد آن علی مرتضی کو
کجاشد خالد و عمار و یاسر
کجا شد آن شجاعتهای نادر
حسینی وار باید سر ببازیم
به سوی غزه چون حیدر بتازیم
کجائید ای مسلمانان کجائید
به میدان نبرد غزه آئید
به سوی مسجد القصی شتابیم
نهاد دشمن از ریشه برآریم
بیائید ای مسلمانان بیائید
شما که پیروان مصطفی ئید
شهادت آرزو از دل نمائیم
چراغ و مشعل محفل نمائیم .
من چه کنم ؟ یا چه به من؟
توخودت راست بگویی که اگر خشک و تری ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر خارو خسی با نفس و بی نفسی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که بر چشم خودت عینک سبزی بزنی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر کاه و علف سبز ببینی بخوری ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که خوکی و خودت فضله آدم بخوری ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که خر گشتی افسار به گردن بزدی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که پالان به پشتی و کنی حمالی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تواگر قامت زرافه و مغز پشه ای ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر نوک کلاغی و دُم سوسلکی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر پرّی و با پوف من از جا بپری ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو دم از نغمه زنی، فضله بلبل نشوی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر خنده کنی عر عر خر سر بدهی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که تا حرف زنی وزوز بال مگسی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر راه روی اشتر و هلّو صفتی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر ریشه نداری کمر ریش زنی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که سربار شدی و سر خر هم نشدی ! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که رهزن شده ای راه خودت هم بزنی! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو که در بوالهوسی مست چپوگر شده ای! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر روبهی ودزد عواطف شده ای! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر خارو خسی و به گل ما نرسی! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
تو اگر خاک در عشوه ی آصف نشوی! من چه کنم ؟ یا چه به من؟
بارو بندیل سفر
امشب اما او برفت بی قرار و بی خبر
غافل از ما بسته بود بار و بندیل سفر
بی وفا رفت و مرا برگ دل پژمرده کرد
نو گلم پرپر شد و من شدم بی بال و پر
پر گشود از این دیار و دیر ما ویران نمود
سقف دل بشکست و اما دل نکرد از او حذر
امشب اما او برفت و غصه بارید از فضا
از چه تلخی می کند سرنوشت خیره سر
هر چه باز آید بهار و بلبلان بر شاخسار
چون نباشد یار می سازم زمین از گریه تر
امشب اما او برفت و جان شیرینم ببرد
تیر عشق او ندارد در زمین ما سپر
ترک ما می کرد و غافل از نهیب شعله ها
کز درونم می جهید و می نمودم شعله ور
غرش کوه وجودم ناله آتشفشان
خون از او فواره می زد سرخی بعد از سحر
گر چه آصف باز امشب یار زیبایت پرید
گر بمیرم من نمیرد یاد چشمانت پسر 23/7/84