بی تو!

گرچه مجبورم ، بی تو باشم

بی   تو  امّا ، خواب من هم خواب نیست

بی تو أم امّا به صبح ، روز من آغاز نیست

گر چه مجبورم ، رها سازم تو را

فکر امّا حصر توست ، آزاد نیست

لحظه لحظه ، دم به دم ، جز یاد تو در سینه ام پژواک نیست

قلب من ! اندیشه ام ! هم تمام تار پودم ! ریشه ام

بی تو آخر قلب کو؟ اندیشه کو؟ بافتهایم ؟ استخوانو ریشه کو؟

بی توأم امّا وجودم در توأش آمیخته

بی تو أم امّا زخود بگریخته

تار و پودم هم به تو آویخته

با تو بودن ، گرچه عشق است و امید

بی تو بودن، از ازل در طالعم آمد پدید