بی تو
بی تو!
گرچه مجبورم ، بی تو باشم
بی تو امّا ، خواب من هم خواب نیست
بی تو أم امّا به صبح ، روز من آغاز نیست
گر چه مجبورم ، رها سازم تو را
فکر امّا حصر توست ، آزاد نیست
لحظه لحظه ، دم به دم ، جز یاد تو در سینه ام پژواک نیست
قلب من ! اندیشه ام ! هم تمام تار پودم ! ریشه ام
بی تو آخر قلب کو؟ اندیشه کو؟ بافتهایم ؟ استخوانو ریشه کو؟
بی توأم امّا وجودم در توأش آمیخته
بی تو أم امّا زخود بگریخته
تار و پودم هم به تو آویخته
با تو بودن ، گرچه عشق است و امید
بی تو بودن، از ازل در طالعم آمد پدید
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:14 توسط رسول بهجتی
|