بارو بندیل سفر

امشب اما او برفت بی قرار و بی خبر 
غافل از ما بسته بود بار و بندیل سفر


بی وفا رفت و مرا برگ دل پژمرده کرد 
نو گلم پرپر شد و من شدم بی بال و پر


پر گشود از این دیار و دیر ما ویران نمود

سقف دل بشکست و اما دل نکرد از او حذر


امشب اما او برفت و غصه بارید از فضا 
از چه تلخی می کند سرنوشت خیره سر


هر چه باز آید بهار و بلبلان بر شاخسار 
چون نباشد یار می سازم زمین از گریه تر


امشب اما او برفت و جان شیرینم ببرد 
تیر عشق او ندارد در زمین ما سپر


ترک ما می کرد و غافل از نهیب شعله ها 
کز درونم می جهید و می نمودم شعله ور


غرش کوه وجودم ناله آتشفشان 
خون از او فواره می زد سرخی بعد از سحر


گر چه آصف باز امشب یار زیبایت پرید

 گر بمیرم من نمیرد یاد چشمانت پسر 23/7/84